پارت صد و نوزده :

لرزان و با صدایی که گویی از اعماق چاهی سرد و تاریک بیرون می‌آمد، خسرو را صدا زدم. دست‌هایم در جیب مشت شده بود و ناخن‌هایم در گوشت کف دستم فرو می‌رفت. با صدایی که هر لحظه ممکن بود بشکند، نالیدم: «من و چرا اینجا آوردی؟ نمی‌خوام برم داخل... تورو خدا، اینجا نه... من نمی‌خوام برم داخل چون...»
قبل از آنکه جمله‌ام به پایان برسد و به التماس بیفتم، درِ ورودی با صدای گوش‌خراش لولاهای کهنه باز ش

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • عاطی

    0

    پارت زیبایی بود،ممنون

    ۳ ماه پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    خواهش می کنم خوشگلم ممنون که خوندی💙

    ۳ ماه پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    خواهش می کنم خوشگلم ممنون که خوندی💙

    ۳ ماه پیش
  • هستی

    0

    چقدررر حرص درار. من اگه جای مارال بودم همشونو یسری کتک میزدم بعد مینداختمشون بیرون😂😂😂ولی خب سکوت میکنم😂

    ۳ ماه پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    😂😂😂💙

    ۳ ماه پیش
  • مری

    0

    اینا دیگه کین نگار چقدر آشغاله که به عموی مرده خودش میگه برادر عوضیت یا اون محمد چقدر شغال که با برادر زاده خودش اینجوری رفتار میکنه

    ۳ ماه پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    بدزمونه ای مرسی بابت کامنتت قشنگم‌💙

    ۳ ماه پیش
  • مری

    0

    با مشت میکوبیدی تو صورت مسعود اون مه عنقا میگرفتی کلی کتکش میزدی زنیکه چقدر رو مخه همشون از خونت بنداز بیرون تو کوچه بخوابند فقط کمیل پیش خودت نگه دار همشون پرت کن بیرون شغال های پیر

    ۳ ماه پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    😂😂 یه پارت هدیه باید صحنه کتک زدن نگار و نگین منتشر کنم💙

    ۳ ماه پیش
کپی شد!